Sunday، November 22، 2009

می دانی، شاید مهم نباشد ولی دست کم چیزی هست که وسوسۀ نوشتنش قلقلکم کند.. بله.. امروز اولین روز آذر است و من بعد از سال ها اولین روز ماه را فراموش کردم..

Tuesday، November 17، 2009

با صبر و حوصله برای همۀ آدم هایی که امروز ایوب وار حرف هایم را شنیدند، پیام تشکر می فرستم.
هر چند غصه خوردم که خواهری جانم این هفته فقط دو روز آمد و امروز هم که نصفه و نیمه، اما شاکی نمی شوم و به خودم یاد آور می شوم که من بخشی از زندگی اش هستم و نه تمامش.. پس حق دارد که بخشی از زندگی اش را با من باشد و نه تمامش را.. مقدار این بخش فرق می کند، بعضی وقت ها زیاد می شود و گاهی پیش می آید که روز ها نمی بینمش. به هر حال هر کجا هست خدایا به سلامت دارش..
حرف زدن با آدم ها همیشه حال آدم را خوب نمی کند. خواهری ام از آن آدم هایی ست که همیشه بعد از حرف زدن هایمان حالم حسابی خوش می شود. اما به هر حال خواهری ام همیشه در دسترس نیست.. امروز از قضا آدم هایی حرف هایم را شنیدند که حالم جا آمدو جای خواهری رفته را کمی تا قسمتی پر کردند..

Sunday، November 15، 2009

خودم کردم که لعنت بر خودم باد..

Tuesday، November 10، 2009

راه رفتن شدیداً و عمیقاً دوای هر درد بی درمان روحی ست. من به راه رفتن ایمان آورده ام و قهوه البته که در وصف نیاید ..

Thursday، November 05، 2009

سیاوش:همیشه وقتی فکرشو می کنم تو تمام زندگیم در حال رفتن بودم هی رفتم و نرسیدم. ولی این بار می خوام روی زمین سفت پامو بذارم.
خاموشی دریا، وحید موسائیان.

Wednesday، November 04، 2009

زیر لحاف گرم و نرمم لم داده ام. یک کاسه رشته چینی داغ درست کرده ام با چاشنی لیمو و سس تند! ... و برای فردا برنامه هایی در سر می پرورانم.

Tuesday، November 03، 2009

خیلی خسته ام. دیگه جداً خسته ام.
بهم چند تا لطف کنید:
دست از سرم بردارید.
حالم رو نپرسید.
به روی خودتون نیارین که منو می شناسید. فکر کنید من نبودم ... اصلاً ... هیچ وقت!
می شه فقط چند روز تنها برم آمل؟ خیلی تنها؛ بدون این تلفن لعنتی همراه. می شه فردا صبح که بیدار می شم این نباشم ... این جوری نباشه؟ می شه خدا؟؟ با تو ام اگه می شنوی!
لعنت به این زندگی! معلومه که نمی شه! آخه این چه دنیای افتضاحیه که آفریدی؟؟ پس چی کار می کنی اون بالا؟؟ خسته نشدی از بس غر زدم به جونت؟! آخه چقدر تحملم می کنی؟ یه حرکتی ... یه تکونی ... بعدش دیگه خفه می شم. راحت می شی از دستم! نکنه نمی شنوی اصلاً کلاً!!

Saturday، October 31، 2009

دو تا عقاب عاشق!!

Friday، October 30، 2009

فهمیدم تمام این چنانی ها و آن چنانی ها، تنها توهم دوران کودکی ام بوده!

Thursday، October 29، 2009

باران ِ آبان!